چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲ ۱۶:۳۵
سید مهدی قوام و پول منبری که زنی را نجات داد

شام غریبان  امام حسین  بود آقا بعد از منبر از مجلس که بیرون آمد صاحب مجلس دوان دوان دنبال آقا آمد و خیلی با احترام پاکت پولی را در دست آقا گذاشت اما آقا از پذیرفتن امتناع کرد اما صاحب مجلس با اصرار زیاد پاکت را در جیب آقا گذاشت و آقا آرام آرام با […]

شام غریبان  امام حسین  بود آقا بعد از منبر از مجلس که بیرون آمد صاحب مجلس دوان دوان دنبال آقا آمد و خیلی با احترام پاکت پولیwwtt2 را در دست آقا گذاشت اما آقا از پذیرفتن امتناع کرد اما صاحب مجلس با اصرار زیاد پاکت را در جیب آقا گذاشت و آقا آرام آرام با ابهتی که از نوکری امام حسین به دست آورده بود به سمت خانه در حال حرکت بود و مش رجب مرید چندین ساله آقا  با احترام کامل همراه آقا راه افتاد تا چند تا سوال بپرسد . در راه زنی را دیدند که در آن ساعتی که پاسی از شب گذشته بود با وضعی بسیار نامناسب در خیابان پرسه میزند و با حالتی خاص به مردان غریبه اشاره میکند و برای آنان خود نمایی میکند . آقا فهمید که این زن به دنبال چیست  و چه قصدی دارد به مش رجب گفت برو و به آن زن بگو بیا سید کارت دارد  مش رجب با حالتی بین شک و یقین به کارهای آقا به سمت زن رفت و او را صدا کرد زن که قیافه مذهبی مش رجب را دید با حالتی بهت زده سوال کرد ه کار داری ه میخواهی مش رجب هم که چشم به زمین دوخته بود  با کلماتی بریده بریده گفت آقا سید با شما کار دارد زن که از ابهت سید جا خورده بود با تردید قدم برداشت و به سمت آقا رفت  به آقا که رسید از وضع نا مناسب خود خجالت میکشید و سعی میکرد خود را به طریقی بپوشاند .

آقا که چشمش به زمین بود  با صدایی آرام و پر محبت به آن دختر فرمودند که دخترم این موقع شب با این وضع نامناسب اینجا چه میکنی زن که دست خود را رو شده میدید در صدد توجیه بر آمد و با حالتی بغض     آلوده گفت خوب چه کنم آقا محتاجم  اگر این کار را نکنم باید از گرسنگی بمیرم آقا زیر لب زمزمه کرد (کاد الفقر ان یکون کفرا ) آقا دست به جیب برد و پاکت پول را از جیب بیرون آورد و به طرف زن گرفت و فرمود دخترم من ۱۰ شب برای سید الشهدا ن.کری کردم و صاحب مجلس هم این هدیه را به من داد نمیدانم چه مقدار پول در پاکت گذاشته تو بیا این پول را بگیر و فقط در عوض تا زمانی که این پول نیازهای تو را بر آورده میکند گناه نکن . زن جوان با دستی لرزان پاکت را گرفت و با صدایی که از شدت بغض در گلو حبس شده بود از سید تشکر کرد و در تاریکی شب ناپدید شد .

۱۵ سال بعد کربلا :

آقا از حرم سید الشهدا بیرون آمدند مرد ۳۵ _۴۰ ساله ای جلو آمد آقا سلام میتونم چند لحظه مزاحمتون بشم خانوم من چند دقیقه با شما کار دارند .

آقا فرمودند در خدمتم بفرمائید تشریف بیاورند .  زن موقره محجبه پوشیه زده ای جلو آمد

بعد از سلام  زن از آقا سوال کرد آقا من را میشناسید ؟ آقا با همان متانت و وقار ۱۵ سال پیش در حالی که هنوز مثل همان روزها چشم بر زمین میدوخت جواب داد ند به یاد نمی آورم .

زن با شوق زیادی که در گفتارش خلل ایجاد میکرد رو به آقا کرد و گفت ۱۵ سال پیش شام غریبان را به یاد می آورید آقا بعد از تاملی عمیق فرمودند بله چیزهایی به یاد می آورم زن به آقا گفت من همان زنی هستم که شما پاکت یک دهه نوکری سید الشهدا را به من دادید و فرمودید تا این پول را داری گناه نکن  من در آن شب تصمیم گرفتم با این پول نان خالی بخرم و بخورم و تا آن نان خالی را دارم به گناه تن ندهم خدا به واسطه آن لطف شما  بعد از آن از خزانه غیبش روزی مرا میرساند و هر بار به طریقی مشروع و حلال صاحب مبلغی میشدم گاهی با کارگری در خانه مردم و گاهی با خرید و فروشی مختصر اما لطف خدا به همین جا ختم نشد خدا برای من زمینه ازدواج را فراهم کرد و من ازدواج کردم  وصاحب فرزند شدم  و الان هم به برکت سید الشهدا زندگی پاکی دارم.

آخرين اخبار