چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۳ ۱۱:۵۲
آیا می‌توانید یک قرآن برایم بیاورید؟

حمید شمس‌اللهی، آزاده دفاع مقدس که هشت سال از عمر خود را در اسارتگاه‌های تنگ و تاریک بعثی‌ها روزگار را با آموزش زبان فرانسوی به اسرا گذراند و امروز با گذشت ۳۰ سال خاطرات شیرین خود را از آن روزها بازگو می‌کند. وی خاطره‌ای به یادماندنی از کم سن و سال‌ترین آزاده دفاع مقدس روایت […]

حمید شمس‌اللهی، آزاده دفاع مقدس که هشت سال از عمر خود را در اسارتگاه‌های تنگ و تاریک بعثی‌ها روزگار را با آموزش زبان فرانسوی به اسرا گذراند و امروز با گذشت ۳۰ سال خاطرات شیرین خود را از آن روزها بازگو می‌کند. وی خاطره‌ای به یادماندنی از کم سن و سال‌ترین آزاده دفاع مقدس روایت می‌کند: «علیرضا احمدی» نوجوان ۱۰ ساله‌ای بود که در عملیات «رمضان» به همراه پدرش از مشهد برای درست کردن شربت به منطقه آمده بود. در پنجمین روز این عملیات که تعداد زیادی از رزمندگان به اسارت بعثی‌ها درآمدند، این پدر و پسر نیز اسیر می‌شوند.13900808111322_PhotoA

     نیروهای بعثی عراق می‌خواستنداز این نوجوان به عنوان سوژه تبلیغاتی بهره‌برداری کنند؛ بنابراین این او را در اسارتگاه از پدرش جدا کردند و به کاخ صدام بردند. از سویی دیگر تمام لحظاتی که علیرضا و پدرش از هم دور بود، پدر چنان در اسارتگاه اشک می‌ریخت، با سوز دل دعای توسل می‌خواند و بهانه علیرضا را می‌گرفت، که هنوز هم آن لحظات از یادم نرفته است. بعثی‌ها، علیرضا را به بغداد و پادگان‌های مختلف بردند؛ آنها می‌خواستند با این کار بگویند که امام خمینی(ره) بچه‌ها را به جبهه می‌فرستد!

     علیرضا در مقابل دوربین‌های داخلی و خارجی عراق قرار گرفت؛ افسران عراقی با زبان کودکانه از  علیرضا ‌پرسیدند «آیا پشیمان نیستی که به مناطق جنگی آمدی؟ الان تو باید پیش مادرت بودی‌، بگو چه می‌خواهی؟ اسباب‌بازی می‌خواهی، برایت بیاوریم؟» آنها می‌خواستند علیرضا را تحت‌ تأثیر قرار داده و با احساسات او بازی کنند اما علیرضا این نوجوان ۱۰ ساله در مقابل این هجمه‌ها تنها سخنی که گفت این بود «آیا می‌توانید یک قرآن برایم بیاورید؟» با همین چند کلمه نگاه بلند و روح بزرگ این نوجوان عیان شد و بعثی‌ها نتوانستند به اهداف خودشان دست پیدا کنند لذا بیش از یک ماه بعد علیرضا را پیش پدرش بازگرداندند. لحظات وصال این پدر و پسر صحنه تماشایی بود که جای دوربین‌ها برای ثبت این لحظات خالی بود.

     در اسارتگاه «موصل دو» باز شد؛ علیرضای کوچک که مرد بزرگ این امتحان بود، با قد کوتاهش از بین سربازان عراقی عبور کرد و وارد اسارتگاه شد و درآغوش پدرش آرام شد؛ اسرای دیگر که از پشت سیم‌ خاردارها و نرده‌ها شاهد این صحنه بودند با صدای بلند این بیت را زمزمه کردند که «یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور/کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور». روز وصال این پدر و پسر حال و هوای خاصی داشت به طوری که حتی برخی سربازان و فرماندهان عراقی با دیدن این صحنه گریه کردند؛ علیرضا در بدو ورود به اسارتگاه اذان زیبایی سر داد که یکی از دلنشین‌ترین اذان‌هایی بود که در طول عمرم شنیدم.

داشتم در اینترنت یاد داشتی را سرچ میکردم تا بازخورد خبری آن را بگیرم این خاطره جالب را دیدم گرچه او را نمیشناسم  اما نشرش برایم خالی از لطف نبود

منبع : خبر آنلاین

نظرات
  1. سعید عزتی
    ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

    داستان بسیار جالب و عجیب
    درباره یک شهید مدافع در حرم حضرت زینب (س)

    راوی: پدر و برادر این شهید بزرگوار اسلامشهری

    منتظر قدوم شما هستیم

    sehrane.mihanblog.com/post/161

    یاعلی

    Like or Dislike: Thumb up 0 Thumb down 0

  2. سعید عزتی
    ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

    لذتی که در قرآن خواندن دیدم در هیچ چیز دیگری نیافتم

    وقتی قرآن را با اصول و قواعدش و در محیطی که کسی نیست میخوانم
    احساس پرواز میکنم

    التماس دعا

    Like or Dislike: Thumb up 0 Thumb down 0

آخرين اخبار